ترس‌ها

خرید بک لینک
به خودم وعده دادم اگر این کمتر از یک ماه باقی مانده را بنشینی و همینقدر تست و اینها را که فکر میکنی مفید است بزنی برایت یک مجموعه کتاب با عنوان «روایتهایی از زندگی» میخرم. ولی خب راستش میدانم وعدهی دلسرد کنندهای بود. نه من آدم سفت چسبیدن به درسها حتی در همین ۲۰ و اندی روز باقی مانده هستم، و نه پول آن کتابها را دارم. شاید بشود به عنوان عیدی درنظر داشته باشمش اما به یک زن ۴۰ ساله چه کسی عیدی میدهد تا برود و با پولش کتاب بخرد؟ اصلا همینطور هر چه اندیشه پیش میرود دارم دلسردتر میشوم. اما کاش آن کتابها را بخرم و در عید بخوانمشان. یک تعطیلی در پراکندهخوانی و تمرکز بر چیزی نه ضروری اما قشنگ لازم دارم. باشد که چنین شود. ترس‌ها...

ما را در سایت ترس‌ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: پنجشنبه 20 بهمن 1401 ساعت: 22:41

امروز مچ خودم را گرفتم که بیش از آنکه مسئله پروراندن اعتماد به نفس باشد، ازقضا خودمتشکر بودن است. امروز در جمع فامیل آنقدر متعفن بودم و آنقدر خودنمایی داشتم که قشنگ دلم میخواهد روی خودم بالا بیاورم. دلم میخواهد بزنم روی شانهی سمت چپم و صداش کنم: اوهووووی چته؟ حواست هست که هیچی نیستی؟ راستش آدمی تا که میفهمد هیچی نیست خودنماییهایش بیشتر میشود، اگرچه لزوما عکس آن برقرار نیست اما که میداند؟!  من که الان در اینجایی که هستم میدانم چقدر کمم.  میدانم؟ نمیدانم! وضع حال بهم زنی دارم. حقیقتا در جامعه بودن و آدم ماندن دشوار است. امان از این ذهن خودپسند و فریبکار و پر رذیلت. ترس‌ها...

ما را در سایت ترس‌ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: پنجشنبه 20 بهمن 1401 ساعت: 22:41

امید؟ نه نمیشود گفت امید. امید به چه آخر؟ اول و آخرش همین زندگی برای سرم هم زیاد است و این را خوب میدانم. فقط سین یک رفیق خوب بود. رفیقِ خوبی بود. راستش این بود خیلی مهم است چون مدتی بود هیچی در میانمان نبود. نه رفاقتی مهر محور، نه هیچی، اگرچه از حق نگذرم هر وقت حالم بد بود تنها او بود که حرف زدن با او تسکین بود. اما تا به کِی؟ نمیشود که مدام از کسی استفاده ابزاری ببری!  امروز نوشت قلبش درد میکند. نگران شدم؟ نه. فقط ذهنم داستان چید که احتمالا رفته عمل قلب کرده و میخواسته این مدت من را بی خبر بگذارد تا نگران نشوم. عجب موجودی هستم من؟! خودم را محور دانستم، حتی نگران هم نشدم و خوشحال بودم که اگر چنین باشد احتمالا بعد از عمل قلب بازگشتی را میتوان انتظار داشت.  اما بعد چند ساعت مجدد نوشتهی کانالش را خواندم و ازقضا اصلا ماجرا این شکلی نبود و همهاش یک داستانسازیِ محض در سر من بود. چرا؟ برای رفع ملال و بیکسی؟ نمیدانم اما امیدی هم نبود، امید به چه آخر؟ یا اگر هم بود امید مزخرفی بود، امیدی واهی، که نمیدانی حتی به چه امید داری، چه میخواهی، ... و واقعا چه میخواهی؟ پیشرفت. بله فعلا جوابم «هیچی» نیست. شاید چون مدتیست مشکوکم که بیمارم و تنم سر ناسازگاری دارد! شاید! ولی بک چیز هست و آن هم اینکه ملال دارد نشست میکند، دارد فرو مینشیند.  سالها پیش یکی نوشته بود غم درونم ته نشین شده، مثل یک لیوان خاکشیر که وقتی هم زدی و نشستی تماشاش کردی، کم کم خاکشیرها ته نشین میشوند. چیزی شبیه به همان لجن حوض که آقاطهرانی میگفت.  حالا ملالزدگی دارد در من تهنشین میشود. آیا چیزی شبیه به آرامش پیش از طوفان است؟! ترس‌ها...

ما را در سایت ترس‌ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: پنجشنبه 20 بهمن 1401 ساعت: 22:41

اتفاق خاصی دیگه نبفتاد اما من روحم نیاز به یک غذای چرب و چیلی داره. یه غمی، یه عشقی، یه حالِ خوشایندی، شبیه اونچه دیشب در خواب دیدم. ک بود درس میداد. دوستم داشت. حواسش به من بود. مدتیه هیچکس حواسش به من نیست. غمباد گرفتم. آدمهایی جز وحشیهای جنسی نمیبینم. دلم یک زندگی شبیه خوابهام رو میخواد. دام مهر میخواد. نگاه شدن میخواد. من ۴۰ سالمه. خستهام. نیاز به محبتی ناب دارم. من اصلا نمیخوام چیزی واقعی حاصلم بشه، فقط بذارید تو یه خواب شیرین مثل دیشب، بمونم و بیرون نیام. تف. ترس‌ها...

ما را در سایت ترس‌ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 17:19

تنها یک کتاب در کتابخانهام هست که با امضا و متنی تقدیمگونه از نویسنده بر صفحهی اول آن، همراه است. کتابی از سالهای دور با عنوان «مرا به خوابهایت ببر ماریه».یادم هست وقتی نویسنده، که پسر سید مهدی شجاعی است، در صفحهی فیسبوکش خبر کتاب را آورد، با خودم داستانی را تصور کردم که تقریبا شبیه به همان چیزی بود که بعد در کتاب خواندم. و البته این کتاب شرح خوبی از احوال من بود/هست.  امروز دوستی نوشت: «جامه چاکان را چه فرمایی روفو؟» دیدم چه - برای من - بیان دیگری از همان داستان است!ما مسئولیم. باور کنید. از من گفتن! ترس‌ها...

ما را در سایت ترس‌ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 17:19

باورت بشه یا نه امروز سین تمام شد. کات. برداشت بعدی؟ بعیده هیچ برداشتی به اون خوبی دربیاد. نباید گریه کنی دختر، تو ۴۰ سالته. تو دیگه یه دختر بچهی ۱۵ ساله نیستی که بخاطر شکست عشقی بخوای اشک بریزی. فقدان؟ جای خالی؟ جاش گل بذار. تو روحت احمق. شاید بو برده تو با یای تریپ ریختی؟ دلم براش تنگ میشه. از بهترین دوستانم بود. رفاقت ملسی داشتیم و لحظات خوشی. حالا دیگه واقعا نمیدونم وقتی حالم بد شد  با کی میتونم حرف بزنم تا کمی بهتر بشم. استفادهی ابزاری؟ خب آره. این تنها دلیلِ بودن آدمیزادگان در کنار همه. سخته.  میدونم به خوبی اون رفاقت نخواهم یافت. ولی خب چه میشود کرد؟ زندگی یعنی همین از دست دادنها و ادامه دادن با بخشهای باقی ماندهات! زندگی یعنی همین بگا رفتنها. احساس ایران بودن تو خاورمیانه رو دارم. کاش حواسم باشه مستعمره نشم. باید پناه ببرم به درس و مطالعه. آخرین سنگر علمه. ترس‌ها...

ما را در سایت ترس‌ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 17:19

صفحه بندی